سيد محمد باقر برقعى

3611

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كجا من از پى گم‌گشته‌دل روم به خدا * نگاه چشم تو گويد كه راهزن اينجاست چراست نام نكو ننگ عاشقان آنجا * كه عقل مانده سرانگشت در دهن اينجاست بگفتمش كه ز برگ گل است پيرهنت * چو ديد رسم و ره دل نواختن اينجاست ز چاك پيرهنش همچو ماه نو بدنى * نمود و گفت ببين به ز پيرهن اينجاست بيا خطا نروى در سخنورى « ناهيد » * كه اوستاد سخن شمع انجمن اينجاست پابستهء تقدير من آن ديوانهء پابستهء زنجير تقديرم * پرىرويى به مويى بسته محكم دست تدبيرم به خود پيچم چو مو در زير اين زنجير و مىبالم * كه كرده با چنين زنجير مويى عشق تسخيرم فكنده عشق طوق بندگى در گردنم ور نه * من ديوانه كى شايستهء يك همچو زنجيرم از آن روزى كه شاهنشاه عشقش خيمه زد در دل * زد اين وارسته دل بر هر دو عالم چارتكبيرم در اين دار فنا سهل است چشم از هرچه پوشيدن * كه دل بر هرچه گردد تشنه چون مىنوشمش سيرم ولى نتوانم از آن چشم دلكش چشم بردوزم * نديده چشم من چشمى كه من ناديده‌اش گيرم نمودار بين زرين موى چون مه روى سيمين را * به چشم آسمانى رنگ خود كرد او زمين‌گيرم بُدم غافل ز عشق دل‌فريب چشم فتّانش * كه آن خوش خطّ و خال آهو كشد در پنجهء شيرم دل مشكل‌پسندى را ربود از كف به آسانى * به زير افكند آن آهوى شيرافكن به نخجيرم گرفتم بردم از تير نگاهش جان به در ، دائم * كُشد ابروكمانش بىگمان آخر به شمشيرم